گاهی بی جهت....بدون دلیل...

بغضم میگیره.....بهش میگن....، دل گرفتگی....!!

یعنی وقتی که هوای دلت ابری باشه و صدای رعد برقای توی دلت....بیصدا خفه شن بدون اینکه کسی صداشونو بشنوه....!!!!

یعنی توی دلت یه طوفان بزرگ به پا شه...جوری که موجای غم،صخرهای دلتو بدجوری بکوبن.تو هم..

یعنی برکه چشات لبریز از اشک بشه،ولی جرات سرا زیر شدنو پیدا نکنن....یعنی بغضت تو گلوت خفه شه....

یعنی....،غم باد....

پشت هم آب دهنتو قورت بدیو ...دائم تو دلت بگی چیزی نیست....مهم نیست....

بعدشم پشت هم نفاس عمیق بکشی....آههههه....آه...

اگه معنی دل گرفتگی اینه...!!

پس خدایا لطفا بهم نزدیک تر از همیشه باش چرا که اصلا احساس خوبی نیست....


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 | 19:17 | نویسنده : مریم شمسی |

به نام خدا....

 

 

روشن ترین روز زندگی..

 

 

فقط میدویدم با تموم انرژی که تو وجودم بود میدویدم...کوچه هارو یکی یکی رد میکردم...، هر بار نگاهی به پشت سرم میکردمو باز شرو میکردم به دویدن.....دیگه نمیتونستم نفس بکشم ،کم اورده بودم .....یه گوشه تنگ و تاریک گیر افتاده بودمو با وحشت فریاد میکشدم....سایه سیاه نزدیک و نزدیک تر میشد.....،نفسم توی سینم حبس شده بود،از ترس به دیوار چنگ میزدم و کمک میخاستم ولی انگار کسی صدامو نمیشنید...از ترس خودمو به دیواری که روبه روم بود چسبوندمو با وحشت به سایه ای که حالا درست رو به روم بود خیره شدم.....

دستش طرفم دراز شد...از ترس چشمامو بستمو تا تونستم جیغ زدم...

چشمامو باز کردمو با وحشت به سقف خیره شدم....دستمو روی قلبم گذاشتم....ضربان قلبم به حدی بود که حس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه...اطرافمو نگاهی کردم و یه نفس عمیق کشیدم...عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود...از جام بلند شدمو روی تخت نشستم.......، دستمو توی موهام کردمو چندتا نفس عمیق کشیدم........

صدای فریاد بابا میومد.....معلوم نبود که این دفه امیر چه گند تازه دیگه ای زده بود که بابا این طور عصبی شده بود....

گوشیمو از زیر بالشتم بیرون اوردمو بهش نگاهی کردم....هیچ خبری توی گوشیم نبود ،پرتش کردم روی تختو از اتاقم زدم بیرون....

بابا روی کاناپه نشسته بود و دستشو گذاشته بود روی پیشونیشن...نیم نگاهی به بابا کردمو رفتم تو اشپزخونه....میز صبحونه دس نخورده بود خاستم بشینم صبونه بخورم که مامان با سگرمه های توی هم:

_علیک سلام.....صبت بخیر...دست و صورت نشسته...واقعا ماشالا به این بچه تربیت کردن من که یکی از اون یکی بدتر...

بدون حرفی از جام بلند شدم رفتم دستو صورتمو شستمو برگشتم سر میز صبحانه...

بابا پشت سر هم سرفه میکرد.... سرفه های بابا برام یه چیز عادی شده بود چیزی که تا یادمه همیشه تو این خونه بوده...برای همینم بدون عکس العملی به صبونه خوردنم ادامه دادم.....

امیر اومد توی اشپزخونه و یه لیوان چای برا خودش ریخت و نشست سر میز....

سرفه های بابا شدت گرفته بود و انگار تمومی نداشتن...به مامان نگاهی کردم با سرعت رفت تو اتاق دستگاه اکسیژن رو اوورد و ماسک اکسیژنو گذاشت روی صورت بابا.....

امیر قلپای اخر چایشو سر کشیدو با پوز خندی رو به من:

_همیشه همینجور...هر وقت یه چیزی میگیم که بر عکس نظر جناب حالش بد میشه....فک میکنه...

امیر حرفشو ادامه ندادو از خونه زد بیرون....

لیوان شیرمو یه نفس سر کشیدمو از جام بلند شدم خاستم برم تو اتاقم که مامان صدام کرد:

_حداقل میتونی که میز صبونتو جم کنی ....این کار که از دست بر میاد....

برگشتم توی اشپزخونه میزو جم کردم...

از تو یخچال یه سیب برداشتمو همینطور که گاز میزدم طرف اتاقم رفتم....

روی تختم دراز کشیدمو به سقف اتاقم خیره شدم...چرا من اینجوری شده بودم...حس میکردم که شدم یه ادم سنگی ادمی که هیچ حسی تو وجودش نیست...انگار چیزی به اسم خانواده دیگه برای منو امیر وجود نداشت....همیشه تو اتاقامون بودیم....حتی یادم نمیاد که اخرین مسافرت خانوادگیمون کی بوده....خندم گرفته بود...عجب خانواده ای...گوشیم شرو کرد به زنگ خوردن همینطور که رو تخت دراز کشیدم دستمو دراز کردمو گوشیمو برداشتم.....

_الو سلام....

_سلاااااااام ستاره خانوم...کجای نمیای دانشگاه...؟؟؟؟؟؟؟.

_دانشگاه....!!!!!، برا چی امروز که کلاس نداریم؟؟

_ساعت خاااااب.... پرژمون.....اقای سعیدیییییییییی.....اینارو یادت رفته...

_واااااای نه...!!!!!!!!!اصلا حسشو ندارم...

_چیو حسشو ندارم پاشو بیا من منتظرما...تو کتابخونه میبینمت....

گوشیو قط کردمو گاز محکمی به سیبم زدمو از جام بلند شدم....

با سرعت تمام اماده شدمو از اتاقم زدم بیرون....

به بابا که روی کاناپه دراز کشیده بود نگاه کردم و بدون حرفی رفتم طرف در که با صدای مامان:

ستاره....؟؟؟؟؟؟

برگشتم طرفشو سرمو تکون دادم....

مامان برا چن لحظه بهم خیره شده و:

_داری میری دانشگاه؟/؟؟

سرمو تکون دادم.....مامان کمی مکث کردو:

_باشه برو به سلامت...

حس کردم که مامان میخاست یه چیزی بگه اما نمیدونم چی شد که نگفت....بهش لبخند ملایمی زدمو از خونه رفتم بیرون....

*** *** *** ***

نزدیک دانشکده که شدم گوشیمو از تو جیبم در اوردمو به سحر زنگ زدم:

_الو سحر...کجای؟؟.....اهان باشه باشه الان میام....

توی کلاس سرکی کشیدمو با دیدن سحر لبخند گل گشادی زدمو داخل کلاس شدمو رو به سحر :

_سلام...خسته نباشی....

سحر سرشو بالا اورودو با تعجب یه نگاهی به سر تا پام انداخت:

_علیک سلاااااام....ظهر بخیر...چه تیپی...!!!!.

یه تای ابرومو بالا دادموو همینطور که به تیپم نگا میکردم:

_وا...تیپم چشه مگه....

سحر لبخد موزیانه ای زد:

_هیچی ....،همچین خانوم شدی...میدونی....،الان شدی مورد پسند سعیدی.....ههههه....

سحر با صدای بلند شرو کرد به خندیدن...

رفتم طرفشو یه پس گردنی بش زدم:

_مرض...رو اب بخندی.....،بینمک...

_باشه بابا....حالا انگار سعیدیم اومده....هیشششششش از خداتم باشه....

چپ چپ به سحر نگا کردم...

سحرچشمکی زدو لپ تاپشو کشید طرفم:

_بیا این قسمت خوراک خودته فقط خاهشا تند وسریع درستش کن که تا بعدظر باید امادش کنیمو نشون استاد بدیم...

_وا مگه قرار نبود فردا نشونش بدیم....

_نخیر هم گروهی محترم امروز با عصبانیت اومده میگه پس این خانوم احمدی کجان،این چه وضعشه...استاد گفته که فردا باید ارائه بشه این کنفرانس و گرنه ده نمره میپره....

ابروهامو تو هم کردم:

_این سعیدی عجب بچه پرویی ها...خودش پ الان کجاس...؟؟؟

حرفم تازه تموم شده بود که سعیدی داخل کلاس شدو بدون نگاهی به من برگه های که دستش بودو بالا برد :

_با اجازه شما رفته بودم دنبال کپی کردن چکیده کنفرانس ....

چپ چپ بهش نگاه کردم...سحرم که متوجه حرص خوردن من شده بود زیر زیرکی میخندید...

بهش سقلمه ای زدمو با صدای بلند گفتم:

_واقعا که از یه دانشجو بعید که فال گوش وایسته....

سعیدی که سرش تو برگه ها بود...:

_و چه قد بد که یه خانوم محترم به راحتی پشت سر کسی حرف بزنه...!!!!

سحر نوچی کرد و :

_واااااای.....بچه ها لطفا بس کنین دیگه...

از حرص دندونامو رو هم فشار دادم خاستم حرفی بزنم که سعیدی اومد طرفمو یکی از چکیده ها رو داد دست من :

_اگه زحمتی نیست براتون...شما فردا ارائه بدین...اینم چکیدش...

بهش با عصبانیت تمام خیره شده بودم...

سحر زمزمه کنان در گوشم:

_بیخیال ستاره جون فعلا کارمون گیره کارتو انجامبده...

لپ تاپو کشیدم جلومو شرو کردم به اسلاید درست کردن....

از بس خیره شده بودم به مانیتور خابم گرفته بودو پشت هم خمیازه میکشیدم ...

بعد یک ساعت بلاخره کارم تموم شد.....به بچه ها که هر کدومشون مشغول یه کاری بودن نگاهی کردم....سرمو روی میز گذاشتمو چشمامو بستم....تازه چشمام داشت گرم میشد که یه چیزی محکم کوبیده شد رو میز...سرمو بالا اوردمو به سعیدی که عین جن بالای سرم بود نگاه کردم....سرش پایین بود:

_اگه کارتون تموم شده لطفا اینارو بریزین رو فلش...

یه تای ابرو مو بالا دادمو تو دلم کلی بد و بیاره بش گفتم مردم آذار میدونه که من خسته شدم و خابم میاد عمدا این کارارو میکنه...

فلششو زدم به لپ تاپ:

_اسم فایلو چی بزارم....؟؟؟

جوابی نیومد...سرمو از تو لپ تاپ بیرون کشیدمو به سعیدی که داشت با خودکارش ور میرفت نگاه کردم...متوجه نگاهم شد سرشو بالا اوورد و بهم نگاه کرد....نگامو ازش گرفتم:

_اسم فایلو میزارم پروژه انصاری...

بدون اینکه چیزی بگه بالای سرم ایستاده بود.....

برگشتم طرفشو سرمو تکون دادم....:

_کاری دارین؟؟؟؟؟

با یه قیافه مظلوم بهم نگاه کرد.....

لپ تاپو کشیدم جلو:

_وقتی کسی بالای سرم وایسه تمرکزمو از دس میدم.....

با این حرفم حساب کار دستش اومدو برگشت سر جاش.....

فلشش که باز شد با دیدن چنتا عکس و یه فایلی که اسمشو گذاشته بود ورود ممنوع حس کنجکاویم گل کرد زیر چشی بهش نگاه کردم سرش تو برگه هاش بودو داشت دسته بندیشون میکرد...لبخند شیطنت آمیزی گوشه لبم نشسته بود پوشه هارو باز کردم....چن تا عکس باز شد خاستم روشون کلیک کنم که یه دفه اومد طرفمو منم حول شدمو سریع لپ تاپو بستم ......، به نفس نفس افتادن افتادم...سعیدی که از این کارم شکه شده بود با تعجب بهم خیره شد ....ضربان قلبم شروع کرده بود به تند تند تپیدن اب دهنمو قورت دادمو سعی کردم خودمو جم جور کنم... خیلی عادی لپ تاپو دوباره باز کردمو با یه حالتی:

_نمیدونم چرا فلشو نمیخوند...حتما این فلش ویروسیه....

سعیدی که انگا هنوز تو شک بود سرشو تکون دادو بدونه حرفی برگشت سر میز خودش...

یه نفس عمیق کشیدم...

وای شانس اووردم اگه میفهمید که دارم فضولی میکنم ابرومو میبرد....اخه منو چه به اینکارا به من چه که تو فایلش چیه والا....

فایل اسلایدارو براش کپی کردم..... خاستم فلشو دربیارم که چشمم بازم به همون فایل ورود ممنوع افتاد.....اخه یکی نیست بگه این چه اسمیه که تو بچه مثبت گذاشتی رو فایلت نمیگی یه ادم فضولی مث من کنجکاو میشه اه چقد از این ادما بدم میاد....موسو همینطور دور فایل میچرخوندم ....اخرش طاقت نیووردمو فایلو روی لپ تاپ سحر کپی کردمو اسمشم گذاشتم فایل از خود راضی.....

انگشتامو تو هم کردمو چلق چلق اونارو شکوندمو رو به سحر:

_کار من تموم شد.....

سحر لپ تاپو برداشتو رفت طرف میز کنفرانس:

_ستاره پاشو بیا یه دفه برا ما ارائه بده که فردا استرس نداشته باشی و اشکالاتو همین الان بهت بگیم...

_وای بیخیال سحر من که استرس ندارم میرم خونه تمرین میکنم...

سعیدی که مشغول منگنه کردن برگه ها بود..:

_این تحقیق ده نمره داره و برا هممون خیلی مهمه...پس بهتر جدی بگیریمش...

اه دوباره این حرف زد من نمیدونم این حرف نزنه کسی بهش میگه لاله....اون از صب اینم از الانمون ،تو خونه بابا اینجام از دست این....

از جام بلند شدمو رو به سحر:

_تو میمری حرف نزنی....برو گمشو بشین

سحر لبخند موزیانه ای زدو صندلی جلو درست روبه روی من نشست....

نفس عمیقی کشیدمو شرو کردم به اراتئه دادن....چندتا از اسلایدارو گفتم که چشمم به سعیدی که همچنان گیر برگه ها بود افتاد .....منم که مث افعی زخمی شده بودم....خاستم تلافی کنم... با صدای بلند :

_آقای سعیدی به قول فرمایشات جناب عالی این تحقیق دهههههههههه نمره میدونین دهههه نمره داره و شوخی نیست پس بهتر به ارئه من توجه کنین که اشکالاتمو بگیرین....!!!!!!!!!!

سعیدی بدون توجهی به من:

_کی گفته که من به کنفرانستون توجه نمیکنم من هم زمان قدرت انجام چن کارو دارم....لطفا شما بفرماید.......

از دسش امروز بدجور کفری شده بودم حسابی حرصمو در اورده بود...چن تا نفس عمیق کشیدمو دوباره شرو کردم به ادامه ارائمو دیگه هیچ نگاهی به سعیدی نکردم....

تقریبا اسلایدای اخرم بود که سنگینی نگاهی رو حس کردم و ناخساسته چشمام سمت سعیدی چرخید...بهم خیره شده بود....کمی مکث کردو یه دفه از جاش بلند شد :

_اصلا.........، لازم نیست که شما ارائه بدین ،اینجور کارتون خیلی زیاد میشه من خودم فردا ارائه میدم....

منو سحر با تعجب به هم نگاه کردیم:

_ینی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سعیدی سریع برگه هاشو جم کردو اومد طرف من:

_ینی اینکه درست نیست کار شما انقد زیاد باشه...!!!!!!

_وا اخه ارائه که برا من کاری نداره...!!!!!!!

لپ تاپو از جلو من برداشتو گذاشت تو کیفش:

_فردا اگه میشه زودتر بیاین...من دیرم شده خدافظ همه.....

همینطور مات و مبهوت به سعیدی خیره شده بودم....هرچی سعی کردم که حرفی بزنم نشد....

به محض اینکه سعیدی از کلاس زد بیرون...، محکم کوبیدم تو سرم...:

_وای خاک به سرم این لپ تاپو کجا میبره اخه...

دویدم دنبالش...توی راهرو رو نگاه کردم.....وای خدا این کجارف.....واااااای...عین جن میمونه.....سحر از پشت سر صدام کرد:

_چته ستاره؟؟؟؟؟؟

_وای سحر تورو خدا بدو که بد بخت شدم....،مگه این لپ تاپ تو نبود....

_نهههه.....، مال خودش بود...

با نگرانی به سحر نگاهی کردم:

_وااااااای سحر ....

با سرعت رفتم تو کلاس کیفمو برداشتمو از دانشکده رفتم بیرونو عین ادمای دیونه این ورو انورمو نگا میکردم....سحرم بدو بدو دنبالم میومد:

_ستاره وایستا ببینم...توچت شده؟؟؟

از دور دیدمش که سوار ماشینش میشد دویدم طرفش همین که نزدیکش شدم گاز ماشینشو گرفتو رفت....کیفم از روی شونم افتادو با حسرت رفتنشو نگا میکردم....

سحر دستمو از پشت کشید:

_دیونه تو چت شده... چیکار داشتی باش؟؟؟؟

با کلافگی تو ایستگاه نشستم و سرمو تو دستام گرفتم:

_وای سحر بیچاره شدم...ابروم رف....

_ابروت!!!!!!!برا چی اخه.......،مگه چی شده...؟؟

_بابا این تو فلشش یه فایلی داشت به اسم ورود ممنوع ....،من خنگولم کنجکاویم گل کرد.....که کاش میمردمو خبرم گل نمیکرد ......،فک کردم لپ تاپو تو کپیش کردم رو دسکتاپش....

با این حرفم سحر مث بمب که بترکه پقی زد زیر خنده...و فقط میخندید...از جام بلندشم:

_زهر مار.....، خنده داره....،همش تقصیر تو..

سحر که انگار خندهاش تمومی نداش همینطور میخندید:

_وای ستاره خیلی باحالی.....آییییییی دلم...بمیری...

برگشتم طرف سحر:

_سحررررررر تازه ...........،اسم پوشه رو بگو....اسمشو گذاشتم از خود راضی.....

با این حرفم سحر دلشو گرفتو بالاو پایین میشد...با خنده های سحر خودمم خندم گرف....:_مرض نخند دیگه.....

اعصابم به کل بهم ریخته بود....وای خدای من اگه لپ تلاپشو نگا میکرد چی فک میکرد.....،وای نه اصلا دلم نمیخاست که پیشش ضایع بشم....کاش نبیندش ...واااای نههههههه

اصلا به جهنم حقش بود ...اونم امروز حسابی حرص منو در اورده بود...اینم به تلافی همه اذیتای امروزش....

سعیدی پسر سر به زیر و به قول خودمون گفتنیا از اون بچه مثبتا و گیرای روزگار بود...دقیقا یکی بود مث جونیای بابام...من به خاطر بابا از این جور ادما خوشم نمیومد و حس خوبی بهش نداشتم....بنده خدا کاری به کار من نداشت اما من مث ادمای که عقده داشته باشن دائم دلم میخاست ضایعش کنم....البته اون از من زبون دراز تر بودو من همیشه کم میووردم جلوش....

 

*** *** ***

گوشیم توی جیبم ویبره میرفت...گوشیو از تو جیبم در اووردم....:

_بله مامان.......

_کجای ؟؟؟

_تو راه دارم میام سمت خونه...

_ستاره جان نری خونه از راه بیا خونه اقاجون اینا...

_خونه اقاجون اینا!!!!!چه خبر مگه؟؟؟؟؟؟

_هیچی مادر جون امشب همه رو دعوت کرده..

_اوکی.. میام....

گوشیمو تو جیبم گذاشتمواز پنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکردم......نمیدونم چرا دلم گرفته بود...همش قیافه امروز مامان میومد جلو چشمام نمیدونستم چی میخاست بگه که با دیدنم یه دفه پشیمون شدو چیزی نگفت.....لابد مث همیشه میخاست به تیپم گیر بده کار همیشگی مامانم همین بود،این رفتارای سخت گیرانه بود که باعث شده بود من و امیر حسابی از خونه دور بشیم.....،تنها خاطره ای که یادمه ازشون کتکا و دادای بابا و گیر دادنای مامان بوده، که هر بار حرف زدن و بازی کردن سر ما خالی میکردن...این خاطره های تلخ برای منو امیر شده بود یه عقده و کینه چیزی که باعث شده بریم تو لاک خودمونو همه از هم دور بشیم....از این وضیت اصلا راضی نبودم ولی ترجیح میدادم که از همه چی دوری کنم تا حداقل اینطوری بتونم کمی اروم بشم.....وااای خدا این ترم که دانشگاه تموم بشه اگه من ارشد قبول نشم یا کار گیرم نیاد مطمعنم که تو خونه دق میکنم....خدایا خودت کمکم کن.....با ایستادن اتوبوس از تو فکر بیرون اومدم....اطرافمو نگاه کردم و سریع از لا به لای جمعیت خودمو سمت در کشیدم....با هر زحمتی که بود از اتوبوس پیاده شدم...

به ماشین عمو رضا که جلو در خونه پارک شده بود با تعجب نگاه کردم....نمیدونم چرا استرس گرفتم...دستمو روی زنگ گذاشتم....

نمیدونم چم شده بود قلب تالاپ تالاپ شرو کرد به تپیدن...توی آینه قدی که جلوی در بود به خودم نگاهی کردمو سرتا پامو برانداز کردم...عادت به ارایش کردن نداشتم اما نمیدونم چرا خودمو سرزنش میکردم که کاش میرفتم خونه یه دست لباس درست حسابی میپوشیدمو میومدم اخه با این قیافه عین بچه خرخونا شده بودم....حالا اینام فک میکنن من پروفسرم...... یه نفس عمیق کشیدمو با یه لبخند ملیح وارد پذیرای شدم....... با همه احوال پرسی کردمو رفتم کنار پرناز نشستم...،قلبم هنوز تند تند میزد....خودمم نمیدونستم چه مرگم شده بود...با خودم میگفتم یکی ندونه فک میکنه من تا حالا عمو رضامو ندیدم....

پرناز دستشو اروم زد روی پای منو با لبخند رو به من:

_چطوری تو؟؟؟

بهش لبخند زدم:

_خوبم مرسی....

_چته ؟؟انگار میزون نیستی؟؟؟

سرمو تکون دادم:

_نه خوبم.....

گوشی پرناز شرو کرد به زنگ خوردن...،از جاش بلند شد بهم چشمکی زد:

_نگران نباش میزونم نباشی امشب حتما میای سرحال....!!!

با این حرفش نمیدونم چی شد که تپش قلب گرفتم....ینی چی شده ...نکنه؟؟؟؟؟؟؟....نههههه امکان نداره....

یعنی فرها.....از جام بلند شدمو رفتم دنبال پرناز و منتظر شدم تا تلفنش تموم شه....با قط کردن تلفن دستشو گرفتمو یه گوشه کشیدمش...:

_الان تو چی گفتی؟؟؟؟؟؟

پرناز لبخدای موزیانه ای میزد:

_وا الان که من حرفی نزدم تو حرف زدی....

با کلافگی:

_اَ.....،ه پرناز تو رو خدا اذیت نکن..قضیه امشب چیه؟......

چی منو میزون میکنه ها؟؟؟؟!!!!!!!

_خودت که میدونی چی میزونت میکنه پس دیگه چرا میپرسی آخه....

دستشو تو دستام گرفتم..:

_لطفا اذیتم نکن ....من امروز اصلا روز خوبی نداشتم تو دیگه اعصابمو بهم نریز....

پرناز سرشو نزدیک گوشم اوورد:

_امشب فرهاد میاد...قرار بود که بیاین خونه ما ولی اقاجون گف که من حالم خوش نی بیاین اینجا...

با این حرف پرناز انگار که روی سر من یه لیوان اب یخ ریخته باشن..به یه نقطه خیره شدمو هیچ عکس العملی از خودم نشون نمیدادم...

پرناز دستشو جلو صورتم تکون میداد ...ولی من با شنیدن این خبر انقد شکه بودم که فقط تکونای دستشو میددمو صداشو نمیشنیدم.....باورم نمیشه بعد دو سال....بعد شیش ماه بی خبری.....وااای خدای من این امکان نداره....

منو فرهاد از بچگی با هم رفاقت صمیمانه ای داشتیمو این رفاقت کم کم به علاقه تبدیل شد و باعث شد که درست دوسال قبل رفتنش ازم خاستگاری کنه و ازم قول بگیره که منتظرش بمونم...پرناز منو تکون داد و منو از فکر بیرون اورد..بهش خیره شدم:

_خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سرمو تکون دادمو توی اشپزخونه نشستم....

_ستاره برات آب بیارم...

با صدای اروم:

_نه ممنون...خوبم...

پرناز کنارم نشست:

_منو ببخش که زودتر بهت نگفتم....گفته بودی که شیش ماه ازش خبر نداری منم نگفتم تا یه دفعه غافل گیر بشی...

هنوزم باورم نمیشد...فک میکردم که پرناز داره منو سرکار میزاره.....

کسی از رابطه ی منو فرهاد خبر نداشت جز پرناز...من که اخلاق بابا رو کامل میشناختم میدونستم که هیچ جوره راضی نمیشد که من با فرهاد برم.....برای همینم قرار شد که بعد تموم شدن درس فرهاد درست همون شبی که قرار سور بده به خاطر برگشتنش این موضوع رو به همه بگه....توی این مدت ما از طریق فضای مجازی باهم در ارتباط بودیم...اما بعد یه مدتی فرهاد دیگه جواب پی امامو نداد ......

به حلقه توی دستم نگاه کردم....روز اخرو یادم میاد.....منو فرهاد روی صندلی درست روبه روی دریاچه نشسته بودیم....فرهاد از جاش بلند شدو رفتم سمت مرغابیا ....همینطور که به مرغابیا غذا میداد با صدای بلند:

_باید بهم یه قولی بدی......این مرغابیام شاهد قولمونن....

از جام بلند شدمو رفتم طرفش ......بهم خیره شده بود ...دستشو توی کتش کردو یه جعبه قرمز رنگو گرفت طرف من...با چشمای که برق میزد بهش خیره شدم...فرهاد با لبخند قشنگی که گوشه لبش داشت در جعبه رو باز کرد...باورم نمیشد دوتا حلقه ست خیلی قشنگ...تو چشمام اشک جم شده بود...

فرهاد یکی از حلقه هارو دس خودش کردو حلقه دیگه رو طرف من گرفت....:

_من جلو همین مرغابیای محترم تعهد میدم که تا اخرین لحظه کنارت باشم...

حالا میخام توام تعهد بدی که منتظرم میمونیو تو نبودم از این نشون که نشون بین منو تو مواظبت میکنی....، تا برگردم....

با صدای پرناز از جام پریدم...:

_ستاره.......، پاشو...... پاشو اومد....

نمیدونم چم شده بود دستو پام شل شده بود...حس میکردم هر لحظست که از حال برم...حتی نمیتونستم قدمی بردارم....صدای ضربان قلبمو میشنیدم...چشمامو بستمو پشت سر هم نفس عمیق میکشیدم....صداشو میشنیدم...

سر جام خشکم زده بود...

پرناز دستمو منو گرفتو بدون اراده خودم منو سمت پذیرایی کشید...

یخ شده بودم....حس میکردم صدای ضربان قلبم به حدی بلند شده که همه میتونستن صداشو بشنون.......

به قامت بلندش که پشتش بهم بود خیره شدم....

چقد دلم براش تنگ شده بود....

وای بوی عطرش .....،همون عطر همیشگیش بود.....یه نفس عمیق کشیدم جوری که ریهام از عطر تنش پر بشه..........

همینطور با ذوق بهش خیره شده بودم....که یه دفه برگشت طرف من...

قلبم داشت از جا کنده میشد.....

سرمو بالا و پاین کردم...نمیتونستم چشم ازش بردارم...چقد اقا شده بود....

نزدیکم شد دستشو طرفم دراز کرد:

_سلام دختر عمو حال شما.....؟؟؟!!!!!

به دستش که طرفم دراز شده بود خیره شدم....

منو فرهاد با اینکه به هم علاقه مند بودیم اما هرگز به خودم اجازه ندادم که دستشو بگیرم ....به هر حال هر کسی منطق خاص خودشو داره، منم برای خودم اعتقاداتی داشتم که عمل بهشون برا مهم بود....

اما نمیدونم دلتنگی....ذوق دیدن کسی که عاشقش بودم چی بود که منو وسوسه میکرد که بهش دست بدم....دلم میخاست این وجود پر از استرسمو با لمس دستاش تسکین بدم....،

دستمو سمتش کشیدم که با سرفه های بابا به خودم اومدمودستمو جم کردم.....

با لبخند :

_س...سلام ....،خوش اومدی پسر عمو....

فرهاد که انگار از کارم شکه شده بود....شونه هاشو بالا دادو رفت کنار زن عمو نشست....

منم خیلی آروم رفتم کنار اقاجون نشستم....

فقط خدا میدونست که توی دلم چی میگذشت...دلم میخاست یه گوشه خفتش میکردمو تموم عقدهای این مدتو رو سرش خالی میکردم......دلم میخاست سرش داد بزنمو بهش بگم که حق نداشت منو تو این شیش ماه بی خبر بزاره....قد تموم این دوسال براش حرف داشتم....

وااااای خدایا هنوزم باورم نمیشد....حس میکردم که یه رویای شیرینه....

توی این مدتی که ازش بی خبر بودم....زندگی به سختی میگذشت برام ...

چه کابوسا و فکرای وحشتناکی که نمیکردم....خدارو شکر که همه چی تموم شد و اون برگشت....اینکه الان اینجا درست روبه روی من نشسته برای من بهترین هدیه و خبر دنیابود....خدایا ازت ممنونم که اونو سلامت برگردوندی......

زیر چشی بهش نگاه کردم....وااااای چال روی گونش....چقد دلم برا این خندهاش تنگ شده بود......

توی فکرای قشنگ خودم غرق شده بودم که مادر جون منو صدا کرد:

_ستاره مادر ....،میای سالادو درست کنی....؟؟؟؟.

از جام بلند شدمو رفتم سمت آشپزخونه....

همینطور که میرفتم سمت آشپزخونه چشمم به آینه افتاد.... رفتم سمت آینه....

اَه خنگول نگا کن شبیه اسکولا شده با این تیپش....شانس من همین امشب که اون اومده من باید همچین تیپی بزنم...هر کی ندونه فک میکنه من یه دانشمندم با این قیافه خر خونی که امشب دارم......اَه........

صندلیو جابه جا کردم....

درست جای نشستم که بتونم به فرهاد دید داشته باشمو بتونم تو خلوت خوب نگاش کنم.....

کاهوها رو برداشتمو شرو کردم به خورد کردنشون...

همش تو دلم خدا خدا میکردم که اونم بیاد تو آشپزخونه ...ولی نامرد انقد سرش گرم حرف زدن با مامانش بود که اصلا به من نگاهیم نمیکرد....

آخه یکی نیست بش بگه نامرد من عشقتم خیر سرت .....،بعد دوسال منو دیدی آخه باید انقد خونسرد باشی...من با این همه غرورم انقد برات ذوق کردم....، اونوقت تو بی معرفت...هیشششش..،از همون اولشم مغرور بود....

از ته دلم یه آه کشیدمو با یه قیافه گرفته سالادو تزیین کردم....

تو این اوضاع عزیز جونم گیر داده بود به منو ول کن ما نبود که نبود.....هرچی میخاستم از زیر کار در برمو برم پیششون، هی برام کار میتراشیدو نمیزاش که برم...من کلا آدم بدشانسیم وبه این شانس گندم اعتقاد عمیقی داشتتم.....

مشغول چیدن میز شام بودم که سایه کسی رو پشت سرم حس کردم....برگشتم پشت سرم...

با دیدن فرهاد یه جیغ اروم کشیدم....:

_وای.......،ترسیم اخه تو اون زیر چیکار میکنی....

فرهاد با لبخند شیرینش بهم خیره شدو پوست خیاری که تو دستش بود و تو هوا تکون داد:

_رفته بودم دنبال این....

خدای نکرده اگه عزیزجون پاشو میذاش روشو میخورد زمین.....

با اَبروهای توی هم بهش نگاه کردم....

مادرجون با این حرف فرهاد، بغلش کرد و بوسیدش....:

_الهی عزیز فدای تو بشه.....

فرهاد دست مادرجونو بوسید:

_خدا نکنه قربونتون برم....

خب عزیز من با اجازتون برم دیگه....

_کجا مادر دارم شامو میکشم...

فرهاد یه خیار از تو سالاد برداشت و همینطور که میخورد:

_خرچ...خرچ ....نه عزیزم...با یکی از دوستام امشب قرار دارم....

_چیه ها....نکنه دس پخت منو دوس نداری؟؟؟؟؟

فرهاد عزیزو بغل کرد:

_نه الهی قربونت برم من ...دست پخت تو که حرف نداره .....

دیدی که دیشبم خونه خودمون چیزی نخوردم...

با این حرفش شکه شدم....دیشب...،مگه فرهاد کی اومده که میگه دیشب....با صدای فرهاد نگاهم برگشت سمتش...:

_خداحافظ همگی ....دوباره همو میبینیم...به رفتنش خیره شدم...

بدون اینکه از من خدا حافظی کنه رفت...

چقد سرد بود.....حس میکردم فرهاد امشب فرهاد همیشگی نبود........اون از این همه مدت که منو بی خبر گذاشته بود اینم از الانش که اصلا توجهی بهم نکرد..انگار یادش رفته بود حرفاشو که میگف واسه دیدنت لحظه شماری میکنم........

با بغض نشستم سر میز.....

اشتهام به کل کور شده بود...بغض گلومو گرفته بود......ساکت و بدون حرفی با غذام بازی میکردمو تو خودم بودم که مامان صدام کرد:

_ستاره....؟؟مامان یه زنگ بزن به امیر ببین کجاس....

از سر میز بلند شدمو با صدای گرفته:

_ممنون بابت غذا عزیزجون....

_إ...کجا...؟؟ تو که چیزی نخوردی؟؟؟؟

سرمو تکون دادمو رفتم تو حال نشستم.....

گوشیمو از تو جیبم در اووردم شرو کردم به زنگ زدن به امیر...بعد چندتا بوق:

_.......چیه ستاره؟؟؟

_سلام...کجای امیر؟؟؟

_با دوستامم.....

_ما خونه آقاجون اینایم...شام منتظرتن...

_من نمیام شما بخورین....

بوق بوق ....تلفنو قط کرد....گوشیمو تو جیبم گذاشتمو سرمو به مبل تکیه دادم....

بدجور حالم گرفته شده بود...اصلا تصور نمیکردم که برگشتن فرهاد اینطور باشه...من توی این دو سال شبی نبود که با یادش به یاد همه خاطرهامون نباشم....فک میکردم که رفتار گرمتری ازش ببینم....تازه معلوم نبود که کی اومده خونه که میگه دیشب.....چرا به من خبر نداد آخه.....نکنه فرهاد همه چیزو فراموش کرده....اشکم از گوشه چشمم اروم سر خورد و ریخت توی گوشم.....

_چی شده ستاره؟؟؟؟؟

با گوشه چشمم به پرناز نگاه کردم و سرمو تکون دادم...

پرناز دستمو گرفت:

_قربونت برم....

باور کن فرهاد خسته
ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 | 19:05 | نویسنده : مریم شمسی |

سلام ...

دوستان اگه این رمان مورد پسند شما بود بهم اطلاع بدید تا ادامه رمانو براتون بزارمWink. Use left and right arrows to navigate.


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 | 18:52 | نویسنده : مریم شمسی |

زندگی به من نگاه کن،من تو لحظه هات نشستم

        از شروع نبض این تن از تو و غمات شکستم

زندگی از تو یخورده تو دلم دارم شکایت

        می خوام از تو و عبورت،از خودم بگم حکایت

یه روزی فرشته بودم تو آسمون پیش ماه

       زیر سایه ی خدایی که خدایی که نمیذاشت بکشم آه

کرده بود به من نصیحت که هوامو داره اما

       یکی هست که دوست نداره شادیو ببینه با ما

خدا عاشق نشاط و شادی و سعادتم بود

       تو بهشت خونه واسم ساخت اما من یادم میرفت زود

که خدا به من چیا گفت کی رفیقه کی دشمن

      نَفسِ من،عقلو زمین زد،یاد گرفتم خودی کشتن

خونهی بهشتیمونو به زمین به خاک فروختیم

       بعد از اون با این جهان و روزگار ساختیمو سوختیم

آره زندگی یادم رفت که تو بد نبودی راستی

       هدیه خدا بودیو گریه هامو نمی خاستی

من یادم رفت روزایی رو که دلم دست خدا بود

       بچه بودم ولی پاکیم بیشتر از بزرگترا بود

منو آدمای دیگه چهرتو خط خطی کردیم

        خوبیو کنار گذاشتیم یه دنیا بدی کردیم

زندگی ما یادمون رفت آسمون خونه ی ما بود

        پاکیمون یه روز دلیل سجده فرشته ها بود

یادمون رفت یه فرشته واسه ی حرمت آدم

        لایق قهر خداشد لایق نفرت عالم

زندگی شکایت من از تو اینه که چرا

      منو تنها نمیذاری،نمیگیری لحظه هاتو

زندگی لیاقت من حتی قد یه نفس نیست

       وقتی دل خدارو گُم کرد،عمر من عبث نیست

زندگی منو رها کن،من سزاوار عذابم

       من نماز میخونم اما،عشق دنیا کرده خابم

همه آدما اینن،زندگی ما ها همینه

       بنده ی خداییم اما پیش شیطونم میشینیم

خدا من دیگه نمیخام غرق این زندگی باشم

      ای که خالق من هستی،کمکم کن که بیدار شم

 

 

 

(( با تشکر از شعر زیبای دوست عزیزم خانم مینا سید صالحی))Smile. Use left and right arrows to navigate.


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 | 18:48 | نویسنده : مریم شمسی |

آنچه در من نهفته دریایی است

       کی توان نگفتنم باشد....؟

با تو زین سهمگین طوفان

       کاش یارای گفتنم باشد.....

بس که لبرزیم از تو میخواهم

     بدوم در میان صحراها......

سر بکوبم به سنگ کوهستان....

     تن بکوبم به موج دریا ها....


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 20 ارديبهشت 1394 | 19:25 | نویسنده : مریم شمسی |

از تو نوشتن سخت است...

الف...ب.....پ....س....ش....م....ه...خ...

چشماهیم تک تک این حروف را با خود مرور میکند تا که کلمه ای در وصف تو بیابند...

شاید چشمهایم نمیدانند که بزرگیت در این حروف نمیگنجد....

اما من میگویم...

خ....دال...الف.....

خدا.....

زیباترین واژه ای که با هر زبانی با زمزمه اش....آرامش عجیبی به هوای طوفانی دلم میدهد..،

دنیای درونیم را دگرگون میکند.....

واژه ای که بیانش چنان قدرتی به آدمی میدهد ....که ناخداگاه چشمهایم با هجی کردن این کلمه خیره به آسمان میشوند....

نمیدانم چه سریست در این احساس چشمانم....

خوش به حال چشمهایم که سر بزرگیت را میدانند که با زمزمه نامت ناخاسته با آسمان خیره میشوند....حتما میدانند که این زمین خاکی جای تو نیست....

خدا.....خدا....خدا...

چقدر زیباست....

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 20 ارديبهشت 1394 | 12:39 | نویسنده : مریم شمسی |

مسافر....

از کجا آمده ای..؟

که چنین نمناکی!

زیر باران بودی؟

ای خیال ابری؟

بی تو من تنهایم

تو چرا غمگینی..؟

من اگر میگریم

ترس فردا دارم....

ترس بی تو ماندن...

تو چرا میگریی؟

ای صدای قدمت..

نبض دلتنگی من..

من اگر دل تنگم..،

تو چرا تنهایی؟

روبه رویم بنشین...

حرف دل با من بگو...

من اگر خاموشم

تو چرا دلتنگی؟

سایه ات زد فریاد...!

من برای غم تو میگریم..

من مسافر هستم..،

آمدم تا برم...

سفرم تا ابد جاریست....


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 20 ارديبهشت 1394 | 11:52 | نویسنده : مریم شمسی |
تاريخ : سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 | 18:58 | نویسنده : مریم شمسی |